دانلودرمان تلخ تر از اسپرسو
دانلودرمان -رمانهای جذاب وعاشقانه-رمان موبایل-رمان pdf-رمان آندروید-رمان تبلت-رمان جاوا-رمانapk- داستان وکتاب
گنج رمان


دوستان

.:: آخرین مطالب ::.

عنوان تاریخ
تغییر آدرس وبلاگ 1398/07/04
دانلودرمان تلخ تر از اسپرسو 1393/07/01
دانلودرمان عشق وغرور وغیرت نوشته آیناز کاربر انجمن نودهشتیا 1393/07/01
دانلودرمان احساس خاموش نوشته نیلوفر جهانجو کاربر انجمن نودهشتیا 1393/07/01
دانلودرمان خورشید قلبم نوشته (مهسا.ج) jo-jo کاربر انجمن نودهشتیا 1393/07/01
دانلودرمان هیچوقت دیرنیست نوشته مهسازهیری کاربر انجمن نودهشتیا 1393/06/30
دانلودرمان عشق ودوری نوشته هانیه علی نژادکاربرانجمن نودهشتیا 1393/06/30
دانلودرمان نه خانی آند نه خانی رفت نوشته مانا کاربر انجمن نودهشتیا 1393/06/30
دانلود رمان احساس من معلول نیست جاوا،اندروید،ایفون،pdf 1393/06/30
دانلودرمان درست مثل بهشت نوشته fereshteh-92 کاربر انجمن نودهشتیا 1393/06/30
دانلودرمان عمر هیچ درختی ابدی نیست نوشته safa9433 کاربر انجمن نودهشتیا 1393/06/29
دانلودرمان نابخشوده نوشته gelayol*کاربرانجمن نودهشتیا 1393/06/29
دانلودرمان تنها در باغ نوشته هوای تو کاربر انجمن نودهشتیا 1393/06/29
دانلودرمان تمنای ستایش نوشته ✖م♥ر✖ی♥م✖ کاربر انجمن نودهشتیا 1393/06/29
دانلودرمان خاطرات پوسیده نوشته سپیده فرهادی کاربر انجمن نودهشتیا 1393/06/29
دانلودرمان عشق یا پول نوشته مریم اسکندری کاربر انجمن نودهشتیا 1393/06/29
دانلودرمان رمان خنده های وحشی طوفان نوشته Razieh.A کاربر انجمن نودهشتیا 1393/06/29
دانلودرمان گل مرداب (جلد دوم رمان مرداب زندگی) نوشته destiny aran کاربر انجمن نودهشتیا 1393/06/29
دانلودرمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر ( در تمنای توام 2 ) نوشته رویا رستمی کاربر انجمن نودهشتیا 1393/06/29
دانلودرمان امشب ازت متنفرم نوشته مهسا اسدی کاربر انجمن نودهشتیا 1393/06/29

موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان تلخ تر از اسپرسو نوشته دانلودرمان تلخ تر از اسپرسو برای موبایل

کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه :
 
داستان زندگی دختری به اسم مانوش که با پسر عمه اش به اسم دامون یه قرار عاشقانه گذاشته . ولی با ازدواج دامون و آشنایی مانوش با برادر زن دامون همه چیز رنگ دیگه ای به خودش می گیره

مقدمه :
 


می خواهم “ خودی ” بسازم ، سرشارِ از “ بی تو ” بودن!
 نیاز به خانه تکانیِ روحم دارم!
 برو! بگذار کمی در “ من ” جا باز شود!
 خاطراتِ زنگ زده ی با “ تو ” بودن را!
 از میانِ در هم ریختگی ِ افکارم بیرون می کشم!
 و آنها را در کنار احساساتِ خسته ام به خاک می سپارم.
 دلم قهوه می خـــ ـــواهد !...
 اسپرسو با طعم تو!
 
تو تلخ ...من تلخ ...
 
زندگی هم تلخ ....

 
می خواهم روزهای زیبای بی “ تو” بودن را!
 با تلخی قهوه ی ماسیده ی درون فنجان!
 یکجا تجربه کنم!
 

بخشی از رمان :- مانوش صبر کن ، با توام میگم صبر کن


وایستادم . یه نفس عمیق کشیدم تا خونسردی خودم و به دست بیارم و بعد برگشتم سمت امیر و با حرص گفتم :

 
- مانوش نه ، خانم آریا !!! بعدم یادم نمی یاد من کی با تو انقدر صمیمی شده باشم که وسط حیاط دانشگاه بخوای اینجوری بلند به اسم کوچیک صدام کنی ؟


ابرویی بالا انداخت و پوزخند زد و گفت :

 
- بلـــــــه . خانم آریا .


بعد خیلی خونسرد دستاش و تو جیب شلوارش کرد و زل زد به من و گفت :

 
- راجع به پیشنهادم فکر کردی ؟

 
دلم نمی خواست تو حیاط دانشگاه اینجوری تو چشم باشم . بعضی از بچه ها رو می دیدم که از کنارمون رد می شدن با هم دیگه پچ پچ می کردن .کم چیزی نبود .منی که تو این دوسال تا حالا به هیچ پسری محل نداده بودم و هیچ کس و آدم حساب نمی کردم ، حالا وایستاده بودم وسط حیاط دانشگاه و داشتم با یه پسر حرف می زدم . اونم کی ؟ امیر ابتهاج .

رمان تلخ تر از اسپرسو


لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان عشق وغرور وغیرت نوشته آیناز کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید /تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه رمان :
در باره دختری به اسم آیناز دختری که شاید غرورش اولین چیزی باشه که بقیه ازش میبینن وشاید حرکاتش اونو آدم خود پسند نشون بده ولی بر خلاف ظاهرش اون قلب پاکی داره ظاهرش مثل ماسکی که نمیخواد کسی به روح شیشه ایش پی ببره تاحالا عاشق نشده و از نظرش پسری که لیاقت توجه داشته باشه خیلی کمه(با عرض معذرت از آقایون) .
دوست داره تو دید باشه ولی دوست نداره به چشم بد ببیننش .
 اون واسه ازدواجش خیلی معیار داره اهل دوستی هم نیست چون از نظرش فقط وقت گذرونیه و البته اصلااهل ریسک نیست ، دوست نداره از اعتماد خانوادش سو استفاده کنه و البته از اعتماد مادرش که عشقشه و پدرش که مردی متعهد مهربون و مذهبی .
تاحالا کمتر کسی تونسته خود واقعیش و ببینه بلند پروازه و هنوز نیمش و پیدا نکرده شاید یک اتفاق بتونه اون و از ماسکش بیرون بیاره یک اتفاق هرچند غیر منتظره

رمان عشق وغرور وغیرت

لینک اصلی رمان




ادامه مطلب ...

نویسنده : زهره
سه شنبه 1 مهر 1393برچسب:,


تاريخ : سه شنبه 1 مهر 1393برچسب:, | 21:20 | نویسنده : زهره |
موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان احساس خاموش نوشته نیلوفر جهانجو کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه :خودش میگه احساسم خاموش شده..مُرده..کُشتنش..اما.........
 دختر داستان پولداره..خوشگله..رو پای خودش وایستاده..محکمه..تکیه گاهه..تکیه گاهه کسایی که عاشقشونه..مجبور بوده تکیه گاهه باشه..
 
مقدمه:
 



امروز اگر نیایی دیر میشود، سایه من از ردپای آشنای تو بر روی دلم دور میشود
 
وهمچنان دورتر میشود تا به آغاز فراموشی یکدیگربرسیم
 

و این یک آه حسرت است و این آخرین فرصت است
 
و اینجاست که حتی اگر در آینه بنگریم ، تصویر رخ خودمان را هم نخواهیم دید
 
و ما جزو آرزوهای محال میشویم و حسرت امیدهای ما را خاکستر میکند
 
منی که شب نشینم چگونه با خورشید باشم ؟
 
من حتی با ستاره ها نیز همنشین نبوده ام!
 

حالا تو در انتظار طلوع رویاهای خودت نشسته ای
 
و من در انتظار اینم کهرویاهای دیروز، با دلم همراه شوند!
 
وقتی خیسی سرزمین چشمانم همیشگیست آمدن باران دگر آن شور را ندارد
 
این مرام بی مرامی ات، این وفای بی وفایی ات ، این محبت نامهربانی هایت
 
در حق دلم مرا مثل آتش رو به خاموشی کرده است
 

خیلی وقت است در دریای بی انتهای غمهایت غرق شده ام
 
اما تو ای شناگر ماهر مرا در حال غرق شدن هم ندیدی
 
چه برسد به شنیدنفریادم در زیر آب!!!
  


لینک اصلی رمان




ادامه مطلب ...

نویسنده : زهره
سه شنبه 1 مهر 1393برچسب:,


تاريخ : سه شنبه 1 مهر 1393برچسب:, | 21:13 | نویسنده : زهره |
موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان خورشید قلبم نوشته (مهسا.ج) jo-jo کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه:
 از زبون پسر داستان:
 دستم رو،روی قلبم گذاشتم. زلال بود ... با عشق شفاف تر شد.
 اما یک دفعه ای همه چیز تغییر کرد ... دنیام سیاه شد. روح پاکم از مرز سفید گذشت ... از خاکستری هم رد شد ... سیاه شد ... حتی شاید از سیاه هم بالاتر.آره!من خورشید توی قلبم رو کشتم ... روشنایی توی قلبم خاموش شد ... تنها شدم.من موندم و یه قلب تاریک ... یه قلب زخم خورده و شکسته ... باید واسه ی قلبم مرحم پیدا کنم.
  بخشی ازرمان :موبایل رو بین شونه و صورتم قرار دادم:
 _ یعنی من پول رو بیارم؟
 _ آره دیگه ... امروز نوبت توئه.
 _ من که دست و بالم خالیه ... از کجا بیارم؟
 _ از سر قبر من!تو بابات خرپوله ... می تونه با نصف پولش کل شهر رو بخره!
 _ تازه دیروز پنج تومن ازش گرفتم.
 با کنایه گفت:
 _ 5 تومن؟
 _ نخیر ... 5 میلیون تومن.
 صدایی نیومد:
 _ الو؟
 


لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان هیچوقت دیرنیست نوشته مهسازهیری کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه :داستان پیرامون تلاش های شخصیت زن داستان در جهت جبران کردن اشتباهات گذشته اش هست. یک جور رویارویی نیروهای مثبت و منفی که یکی از نتایج حاصلش می تونه این باشه که هیچ چیز قطعاً خوب یا قطعاً بدی وجود نداره… و اینکه هیچ وقت دیر نیست!

بخشی از رمان :اگر آدم خیال پردازی کنارم بود، حتماً تصور می کرد امروز برای من روز بزرگیه. اما نکته اینجا بود که نه امروز فرقی با بقیه ی روزها داشت، نه آدمی کنار من بود. تنها جنبنده ای که اطراف من با چشم قابل دیدن بود، صد متر اون طرف تر انتهای این جاده ی ساکت و بلند، پشت فرمون نشسته بود و احتمالاً به مانتوی از مد افتاده ی من نگاه می کرد. البته به جز کلاغی که پنج دقیقه ی تمام بالای سرم قار قار می کرد و دلم می خواست با پاشنه ی کفش مخش رو توی منقارش بیارم.
با دو انگشت استخوان بینی م رو مالش دادم و دوباره به انتهای جاده نگاه کردم. نه به اون پراید کهنه بلکه به خط های موازی که یه جایی می پیچید و شاید ماشینی رو به سمت من هدایت می کرد که منتظرش بودم. آدم هایی که یادشون نرفته باشه امروز چهار اردیبهشته.
به ساعت نگاه کردم. نیم ساعت بود که توی تنهایی ایستاده بودم و اگر توی این دو سال با هر بدبختی ای دست و پنجه نرم نکرده بودم، از این همه انتظار حتماً زیر گریه می زدم.
به بالا نگاه کردم. خورشید گوشه ی آسمون بود. اگر الان دو سال پیش بود، با دوست هام برنامه ی نمایشگاه کتاب رو میذاشتم نه اینکه جلوی در زندان قدم بزنم. هر چند که فرقی هم نمی کرد. من یاد گرفته بودم که اگر گندی می زنم باید پاش بایستم. از همون دو سال پیش توی دادگاه به این نتیجه رسیده بودم که کار من با همه ی آدم هایی که می شناختم، دیگه تموم شده… آدم هایی که من رو درست نشناخته بودند. هرچند که باورش سخت بود و امید برگشتن من رو سر پا نگه می داشت. اما امروز، دقیقاً از ۳۵ دقیقه ی پیش بهم ثابت شد که چیزی من رو به زندگی سابقم برنمی گردونه.

 

رمان هیچوقت دیر نیست






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان عشق ودوری نوشته هانیه علی نژادکاربرانجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه: قصه ی عشق دختر و پسریه که توی یک تصادف باهم آشنامیشن...برای ازدواج باهم باخونوادشون مشکل دارن...
 یه تصادف باعث میشه که پسر دیگه دختر رو نشناسه و...
 بخشی از رمان:

خواب مانده بود ودیربه دانشگاه رسیده بودوسرعت ماشین دیگر در کنترل او نبود.باماشینش به اوبرخورد کرد.سریعا"ازماشین پیاده شدوگفت:
 _معذرت میخوام خانم.دیرم شده چیزی تون که نشد؟
 _نه...مشکلی نیست.حالم خوبه.
 .آن روزکامیارفقط به آن دختر فکرمی کرد.خودش هم نمیدانست برای چه اینقدر چهره ی آن دختر جلوی چشمش میاید.تاحالا نشده بود که اینقدر به یک دختر فکر کند.ز زمانی که او رادیدیاد اصرارهای مادر وخواهرش افتادکه از زمانی که پادر26سالگی گذاشت پا دریک کفش کرده بودندکه بایدزن بگیری.احساس کرد چشمهای روشن دخترمانندآهنربایی اورا به خود جذب کرد.

رمان عشق ودوری

 

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان نه خانی آند نه خانی رفت نوشته مانا کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد


خلاصه : یاسمین دختر خانواده ای به گمان خود روشن فکر است که تنهایی و خلاء روحیش را با دوستیش پر کرده و فاصله ی پر نشدنی بین او و پدر و مادر باعث می شود در مقابل اشتباهات و آسیب های دیگران به شیوه ی خودش دنبال راه چاره باشد و با پنهان کاری خودش را مرحله به مرحله در نیمه راه سقوط قرار دهد . روابط و کشمکش های او با دوست پسرش بدون پشتیبانی خانواده شبیه بازی بزرگ بچه های کوچک می شود شبیه تفنگ بازی ها و دکتر بازی ها کودکانی با تفنگ ها و قرص های واقعی.
 

یاسمین شخصیت پر از کل کل و شیطون و پسر کشی نیست یا سمین یکی از هزاران دختر آرام و صبور و آبرودار و البته زیبا ی شرقیه و ادبیات آدمهای داستان ادبیات واقعیه آدمهاییه که درون جامعه هستن و خشونتش بخاطر احترام به مخاطب بسیار تلطیف شده ولی واقعیت خشونت کلامی و رفتاری آدمها در بطن جامعه در زیر پوست خانواده های خوشبخت، خشونت پر رنگ و غیر قابل انکاریه خشونت های مردانه ی از جنس ایرانی پشت ولنتاین های ایرانیزه شده پشت دست در بازو انداختن زوج های خوشبخت پشت عسل در دهان گذاشتن های عروسانه پنهان شده خشونت مردانه ی ایرانی فانتزی و جذاب نیست باطن عریان قبیحی داره .
 

مقدمه متنی از خانوم تهمینه میلانی :
 
خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست.
خشونت، تحقیر، آزار و گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که آرام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته

خشونت بی کلام، بی تماس بدنی،
مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد س ک س ی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد.
خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.
مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده

امتداد همان "مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار" هایی است (باعرض پوزش) که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم.

همان "زن صفت" و "مثل زن گریه می کردی" هایی است که بچه های مان از خیلی کودکی یاد می گیرند.

چون هایی که اسم شان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق ، زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.
خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش ، تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی و ج ن س ی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای نا موجه ترین رفتارها.
کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود

خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میان مان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سُخره می گیریم .

"خشونت" خودِ خودمانیم!!!!!؛

رمان نه خانی آمد نه خانی رفت

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلود رمان احساس من معلول نیست نوشته نوشته سمیه .ف.ح کاربر نودهشتیا

برای موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آبفون/آیپد

خلاصه :
هنگامه دختری متفاوته . البته متفاوت نه از نظر خودش. از دید شمایی که اونو متفاوت می بیند. البته بعضی وقتها همینم غنیمته . چون خیلی ها ممکنه اصلاً نبیننش. چون اون معلوله . یه معلول جسمی . معلولی با هوش و قابلیتهایی خیلی بیشتر از تو ! خیلی بیشتر از من ! باز تا اینجا مشکلی نیست . مشکل وقتی به وجود می یاد که این آدم ، عاشق یه فرد سالم از نظر جسمی میشه . اون معلوله ولی احساسش معلول نیست . اون به اندازه ی من و تو یا حتی شاید خیلی بیشتر از ما ها ، عشق رو می فهمه ….پایان خوش
این داستان نصف واقعیت و نصف تخلیه. نصف واقعیش تند و تلخ و نصف تخیلیش ، هم برگرفته از ذهن زنده ی نویسنده . ذهنی که دوست داره کلی رو آدما تاثیر بذاره و چشماشون رو بشوره .


منبع:سایت نگاه دانلود






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان درست مثل بهشت نوشته fereshteh-92 کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

داستان در مورد یه خانم دکتره که عاشق کارشه و خیلی هم تو کارش مهارت داره.
این خانم دکتر بیست و شش ساله خودش رو توی کارش غرق کرده همه ی زندگیش توی کارش خلاصه میشه و خودش از این بابت خیلی راضیه و دوست نداره تغییری توی زندگیش ایجاد بشه اما خواهر بزرگترش اصلا از این وضع خوشش نمیاد و قصد کرده که برای خواهرش آستین بالا بزنه و برای دختر قصه ی ما شوهر پیدا کنه و از آنجا که یکدونه خواهرش رو خوب میشناسه تصمیم می گیره اون رو توی یه عمل انجام شده قرار بده.
نازنین هم بی خبر از همه جا به دعوت خواهرش آماده میشه تا به خونه شون بره اما بین راه اتفاقی براش می افته که زندگیش رو برای همیشه تغییر میده…

رمان درست مثل بهشت






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان عمر هیچ درختی ابدی نیست نوشته safa9433 کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید /تبلت/آیفون/آیپد

بخشی از رمان :مرد دست به سينه بازویش را به ديوار تكيه داده و به حركات تُند انگشتان او خيره نگاه مي كرد .
گفت : قهوه رو تازه دم كردم، چرا براي خودتون يكي نمي ريزيد ؟
 چاقو را روی ميز گذاشت و در يخچال را باز كرد .
مرد تکیه اش را از دیوار گرفت، به آرامي نزديك شد و گفت : لازانيا ! اين خيلي عالي به نظر مي رسه ... من حافظه تصويري خوبي دارم ، مطمئنم شما رو قبلا نديدم و نمي شناسمتون .
قوطي كنسرو ذرت را زير آب گرفت و شانه بالا انداخت .
با دست اشاره كوتاهي به شومينه و عكس بزرگ مرد كرد و گفت : شما بايد آقاي عبادی باشيد ... دكتر طاها عبادی .
طاها خنديد . جلو رفت . دَربازكُن را از داخل كشو بيرون كشيد .
قوطي كنسرو را از دستش گرفت و گفت : چند سالي هست كه فهميدم كي هستم اما ... موضوع من نيستم، درسته ؟!
چرخید و كنسرو باز شده را به دستش داد .
- مينو مرتب از شما تعريف مي كنه ... فكر مي كنم اغراق مي كرده .
طاها با صدا خنديد .

 

رمان عمر هیچ درختی ابدی نیست

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان نابخشوده نوشته gelayol*کاربرانجمن نودهشتیا برای

موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد


روزهای سختی رو میگذرونم !!!وقتی که نیستی همه چیز تنگ میشود
 نفسم
 دنیایم
 دلم !
جدی نگرفتم و هیچی نگفتم،ولی دلم به قدری شاد شد که نگو
 -مهراد
 نگاشو از بقیه گرفت و گفت:
 -هوم؟
 -بگو شیش سیخ کباب سیخی شیش هزار!
 -بچه شدی؟ولم کن ارامیس
 -تورو خدا،بلد نیستی نه؟
 -بلدم
 -بگو پس
 -گیر نده خب
 -جون ارامیس
 -حالا انگار جونت برام خیلی ارزش داره
 رومو سمت بقیه کردم،حیف من که دارم با این حرف میزنم
 جیگرارو اوردن، تقسیمش کردیم
 -بخور
 با حالت قهر مشغول خوردن شدم
 -چیه؟
 -هیچی
 -قهر نکن خب
 -نیستم!
 -شیش سیخ کباب سیخی شیش هزار،شیش سیخ کباب شیخی سیش هزار
 دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم
 زدم زیر خنده
 خودشم خندش گرفته بود
 -راضی شدی؟
 -آره چه جورم
 -پروو ،حالا بخور!
 جیگرارو زدیم خوردیم
 -خب الان میرسونمت خونه تا گلاویج بیاد
 -باشه
 سوار شدیم و راه افتادیم

رمان نابخشوده

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان تنها در باغ نوشته هوای تو کاربر انجمن نودهشتیابرای موبایل

کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

داستان ما داستان سحر مسرور ، فرزند هفتم خانواده پر پسر، این دختر ما رو مظلوم گیر آوردن ، به زور فرستادنش دنبال گنجی که در باغ اجدادیشون در مازندران قرار داره ، همزمان با کاوش های دختر ما اتفاقات هیجان انگیز و مفرحی براش اتفاق می افته که خوندنش خالی از لطف نخواهد بود

بخشی از رمان :_ بیل بزن مفت خور مگه با تو نیستم
یه نگاه پر از حرص به مردک پررو انداختم . دوباره بیل رو فرو کردم تو زمین و گفتم
_دارم بیل می زنم دیگه
بیل رو از دستم گرفتو نحوه به قول خودش بیل زدن رو بهم نشون داد و دوباره اونو داد به دستم
_به این می گن بیل زدن نه بیل زدن تو که انگار داری زمینو ناز می کنی
کفری شدم و بیلو انداختم زمین
_ اصلا به من چه ، من دیگه کار نمی کنم
یهو یارو یه تیکه چوب برداشت و هجوم اورد سمت من ، منم با دیدن حرکتش پا گذاشتم به فرار... همچنان می دوئیدم که پام فرو رفت تو یه چاله و افتادم ، خواستم پامو در بیارم که صداشو از بالای سرم شنیدم
_حالا برای من قلدری می کنی؟

رمان تنها در باغ

لینک اصلی رمان
 






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان تمنای ستایش نوشته ✖م♥ر✖ی♥م✖ کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه داستان....
 ستایش یه دختری مثل همه ی دخترای دیگه ولی چادریه ودر بیشتر موارد همین چادری بودنش مانع از پیشرفتش میشه ولی اون یه دختر صبوره که میخواد به همه ثابت کنه حجابش محدودیت نیست...
 با اینکه از دوران دبیرستان هدفی برای زندگیش نداره ولی ناخودآگاه میخواد بعد از گرفتن لیسانس تو رشته حقوق ثابت کنه که میتونه....و در آخر با تمام سختی ها موفق میشه ولی به خاطر مشکل داداشش تن به یه ازدواج اجباری میده....با پسری ازدواج میکنه که دائم الخمره...کفر خدا میگه....ولی ستایش بازم برای زندگیش میجنگه تا اینکه.....

 رمان تمنای ستایش

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان خاطرات پوسیده نوشته سپیده فرهادی کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

بخشی از رمان :برگه های آلبوم رو ورق میزد و من روبروش نشسته بودم و از هر کدام که سوال می پرسید جوابش را میدادم.
 -این کیه؟
 -کدوم؟
 با دستش عکسی رو نشون داد.
 نگاهم به روی صورتش ثابت موند. دستم رو بی اختیار روی صورتش کشیدم و گفتم:
 -رضا
 با تعجب نگاهم کرد و گفت:
 -این عکس مال چند ساله پیشه؟
 چشمهام رو به سمت بالا بردم و کمی فکر کردم و گفتم:
 -حدوداً مال سیزده ،چهارده ساله پیشه.
 خندید و گفت:
 -اون موقع باید چهارده ، پانزده ساله بوده باشی؟
 لبخندی زدم و گفتم:
 -آره همون سال ها بود. یه روز که با هم توی حیاط وایساده بودیم. علی ازمون عکس انداخت.
 -من تا حالا این آلبوم رو ندیده بودم.
 -این آلبوم رو بین وسایلم توی انباری خونه ماماینا پیدا کردم. بعد از اینکه از خونه باغ اثاث کشی کردیم، خیلی از وسایلم رو تو انباری گذاشتم.
 صدای زنگ تلفن باعث شد از جام بلند شم و به سمت تلفن برم.
  

 

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان عشق یا پول نوشته مریم اسکندری کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

رمان درمورد دختریه که برخلاف نظر خانوادش حاضر میشه به خاطر پول بایه مردی ازدواج کنه...باشرط عجیب غریب مرد هم کنار میاد اما بعد ها افسوس میخوره که چرا قبول کرده واون شرط باعث فروپاشی رویاها وارزوهاش میشه وتمام تلاششو میکنه که از اون مرد طلاق بگیره....
 

زندگی هست!پول هست!عشق هست!گاهی آدما از بین این 3تا فقط یکیشو انتخاب میکنن!
 همیشه همه از داستان میگن از خلاصه ی یه داستان که شاید کمی به واقعیت نزدیک باشه اما من میخوام از خودم بگم از خودم که مینویسم! داستان درمورد خودم نیس اما از خودم شروع میکنم میگم که داد بزنم واقعیت داره...
 دختری هستم از یه خانواده ی متوسط نه طعم فقرونداری چشیدم نه سرمایه داری وخلاصه همه چی!برای همینم نمیتونم هیچ کدوم از این دوطبقه رو درک کنم اما شنیدم کسایی روکه مثل من بودن اما گرفتار شدن!من نمیخوام بگم همه ی زندگی ها اینطوره یا همه ی آدمااین مدلین من دارم در مورد استثناء ها میگم اونایی که مثل من بودن وراه غلطی رو برای پیشرفت انتخاب کردن...
 ازمن بودن و ما بودنشون استفاده ی غلطی کردن.عشق ودوست داشتنشونو فدای پول کردن..شاید خیلی دیدگاهشون همین باعشه خواستم بنویسم از چیزایی که کم تر شنیدین واگرم شنیده باشین جنبه های خوبشو درنظر گرفتین!

 رمان عشق یا پول

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان رمان خنده های وحشی طوفان نوشته Razieh.A کاربر انجمن نودهشتیا

برای موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه :سدره دختر زیبایی از طبقه متوسط با مردی که به گمان خودش و تایید خانواده، بهترین انتخابش خواهد بود ازدواج میکند و در میان جشن و شادی های مرسوم ، پا به خانه بخت میگذارد. غافل از اینکه خانه بخت،خانه رویاهای او با اتفاقات عجیب ،خیلی زود به ترسناکترین کابوس زندگیش تبدیل میشود. کابوسی که در آن نسیم ملایم عشقش میان خنده های وحشی طوفان محو میشود... چه رازی پنهان است در این خانه نفرین شده؟


مقدمه:نمیدونم چرا این کابوس برای من تکرار میشه،
 هر شب.
با خودم زمزمه میکنم این فقط یه خوابه که از بس دیدم همه ی لحظاتش رو حفظم.
مثل یه فیلم ترسناک که هزار بار مجبورت کنند، بزنی از اول ببینی تا تیتراژ آخر
 و در هر سکانسش با اینکه میدونی چه اتفاقی قراره بیفته
 باز از ترس به خودت بلرزی ،
 جیغ بکشی
و
فکر کنی کاش یه نفر کنترل رو بر می داشت و خاموشش میکرد...

 

رمان خنده های وحشی طوفان


لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان گل مرداب (جلد دوم رمان مرداب زندگی) نوشته destiny aran کاربر انجمن نودهشتیا

برای موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه داستان
 سورا خانه را ترک کرده و فرهاد به دنبال او می گردد و در این مدت اتفاق هایی برایش پیش می آید و آدم هایی وارد زندگیش می شوند که ....
 
مقدمه
 گذشته و ترس گاهی می توانند یک نقطه قوت و گاهی می توانند از عامل های نابودی یک زندگی باشند.برای این که از این نابودی نجات پیدا کنی باید اول گذشته تلخت را فقط یک گذشته تلخ ببینی گذشته ای که دیگر گذشته و بر نمی گردد و تو نمی توانی کاریش کنی و تلخی ای که باید همیشه ماندگار باشد تا فراموش نشود تا تکرار نشود.در کنار آن باید ترست را از بین ببری و وقتی این اتفاق می افتد که با آن رو به رو بشوی.وقتی ترست را کنار بگذاری و از مرداب گذشته ات بیرون بیایی آن وقت است که می توانی خودت را پیدا کنی و ...
 راستی وقتی خودت را پیدا کنی به چه چیزی می رسی؟ آرامش یا خوشبختی؟ اگر خوشبختی باشد صرفا به معنی این است که آرامشی هم هست؟
 چطوری می شود با ترست رو به رو بشوی و چطوری می شود از مرداب گذشته بیرون بیایی؟چطوری می شود که یک گل مرداب بود میان این مرداب؟

 

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان همه سهم دنیا رو ازم بگیر ( در تمنای توام 2 ) نوشته رویا رستمی کاربر انجمن نودهشتیا

برای موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

قسمت دوم رمان در تمنای توام.

این قسمت میریم سراغ زندگی کیان و فرشته.باید عشق اونا رو هم به رخ بکشیم یا نه؟! می دونم عین من دلتنگ نکیسا و آلما هستین، خیلتون راحت یکمم از عاشقانه های اونا می نویسیم اما این رمان مال کیان و فرشته اس.
خلاصه رمان:کیان زانو زده تا طبق شرط بندی که با دوستاش کرده و باخته حالا اولین دختری رو که دید با چشم بسته بهش بگه دوسش داره…رو می خواد گفتن این جمله اما اگه اتفاقی اون دختر فرشته باشه که بعد از دو سال اونو از نزدیک دیده؟ فرشته ایی که تو این دو سال خانومتر شده و اما نگاهش عاشقه و البته مغرور و کیان چطور پا رو دل بزار و باور کنه تمام اون دو سالو؟
ژانرم:عاشقانه دیگه…یعنی توقع دیگه ایی از روهای عشقتون دارین؟
شخصیتا:
کیان:مغرور نبود و مغرور شد.اما هنوز همون مهربونی که می تونه دنیا رو سرحال بیاره.
فرشته:دخترکی که بزرگ شده و حالا می خواد بزرگتر فکر کنه…
یه رمان عاشقانه ی پر از عشق و غرور…پایان خوش

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان امشب ازت متنفرم نوشته مهسا اسدی کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه:تا حالا طوفان رو از نزدیک دیدید؟؟یه طوفان وقتی بیاد همه چیز رو با خودش به یغما میبره...همه چیز رو نابود میکنه خرابی هایی که به یادگار میزاره تا مدتها باقی میمونن و درست کردنشون خیلی سخته....این فقط یه طوفان بود که کل زندگیه " آرتمیس"رو با خودش به یغما برد و اونو با تنی خسته و دلی شکسته جا گذاشت...حالا اون مونده با خرابی های مونده از زندگیش...با آرزوهای داغ شده رو دلش...با بغض های اشک نشده تو گلوش و یه عالمه غم..... با اون همراه بشید و قصه ی زندگیش رو با غم ها و شادی هاش بخونید....پایان خوش
 

مقدمه:یک امشب را میخواهم ازت متنفر باشم...حداقل به پاس چندی عاشقیه بی حاصل...امشب ازت متنفرم ...بخاطر بارانی که بارید و نبودی...بخاطراین بغض های لعنتی که بی صدا میشکنند....بخاطر درد هایی که مرهمش،فقط تو بودی اما هرگز درمان نشدند...بخاطر این حس بدی که تمامی ندارد...بخاطر حرف های تلنبار شده در گلویم...به خاطر آوار شدن آرزوهای مشترکمان....و..و...و...متعجبم چرا عشق به نفرت تبدیل نمیشود؟؟؟که چرا از یادم نمیروی ای رفته از دست؟!!...این جمله ام را با همان عشق همیشگی مان بخوان:یادت باشد امشب ازت متنفرم...
 اما تو باور نکن....

 

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان زنی دیگر نوشته martany کاربر انجمن نودهشتیابرای موبایل

کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

رمان به سه فصل تقسیم میشه:
فصل اول : وجود
داستان درباره فرخنده، یک دختر سیزده ساله هست که در اواخر دوره قاجار با مردی ازدواج می کنه و بعد از مدتی در زندگی مشترکش به مشکلاتی بر می خوره…
فصل دوم: تردید
داستان درباره ایراندخت (ادل) دختری بیست و هشت ساله و علی پسر بیست و دو ساله ای هست که به طور اتفاقی با هم آشنا می شن و با وجودیکه از دو فرهنگ کاملا متفاوت هستند و از نظر سن و سال هم به هم نمی خورن تصمیم می گیرن که با هم ازدواج کنن…
اینم از آخرین قسمتی که به خلاصه اضافه میشه.
فصل سوم: عدم
سیمین و مهنا دختران ایراندخت و علی وارد دنیای جدیدی می شوند. آن ها به دنبال آرزوهایشان سعی می کنند، در مقابل خیلی باورها بایستند ولی …
 

جهان به ندیدنم به نبودنم عادت می کند. اعتراضم را عریان کردم و جسمم زخمی تر شد. گوشه خانه، پشت پرده ها را رها کردم و روحم پریشان تر شد، دوباره می خزم به همان گوشه امن. می گذارم دامانم فرزندانی را پرورش دهد و جسمم مامن خستگی های مردی باشد. می گذارم تمام صفات بد جهان را با نام من بخوانند و تمام مهر و محبت ها را. می گذارم ضعیف باشم، سلطه را می پذیرم و تمام احساسات شیرین قدرت، صلابت و بودن را رها می کنم. جهان به ندیدنم، به نبودنم عادت می کند.
 می گذارم سایه یک مرد بالای سرم باشد که نگویند بی سایه سر است، که نگاه های هرزه پی ام نباشد. چون من یک زنم، نه یک انسان عادی و شاید نه یک انسان.
 زن که باشی فرقی نمی کند کجای دنیا زندگی کنی، فرقی نمی کند در چه زمانی باشی، زمان و مکان بی معناست برای روحی که تجربه های تلخش فراتر از زمان و مکان است. زن که باشی فقط یک زنی، زنی دیگر.
 
زنی دیگر


لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->


دانلود رمان تقدیر نوشته moones ahmadi کاربر انجمن نودهشتیابرای موبایل

کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

 

خلاصه :توی قصه ما یه زنه یه زنی که نه زیباس نه پولدار زن قصه ما فقط از کل دنیا دو چیز داره یکی خداش و یکی دخترش ..............ببینیم خدا چه تقدیری برای این زنه قصه ما ساخته

بخشی ازرمان :سوز سردی میومد زن دخترک کوچکش را در اغوشش فشرد تا طفلش کمتر سوز بیرحم زمستان را حس کند سرش را پایین اورد که از کودکش بپرسد:سردته مامان؟ اما تا چشمش به فرزندش افتاد که جوری با حسرت به روبرویش خیره شده نگاهش را از فرزندش گرفت وبه سمت نگاه کودکش سوق دادکه مردی دست دخترکوچکش را گرفته بود و با دستانی پر از خوراکی به سمت اتومبیل سمندش میرفت با دیدن این صحنه اشک به سراغ چشمانش اورد و به این می اندیشید که میتوانست زندگی بهتری داشته باشد
ذهنش به گذشته پر کشید به گذشته ای که تنها دغدغه اش پیچاندن زنگ حوصله سر بر حسابان ومعلم اخمالودش

رمان تقدیر

لینک اصلی رمان

 

 






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان به قلب من نگاه کن نوشته پریسا حیدری کاربر انجمن نودهشتیابرای موبایل

کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه داستان:
 تارا دختری که تو زندگیش کمبود ها و مشکلات زیادی رو داشته، با فرار پدرش از ایران مجبور به ترک خونه اش میشه.
 صمیمی ترین دوست پدرش سرپرستی اون رو به عهده میگیره و از این پس فصل جدیدی از زندگی تارا رقم میخوره...
 
مقدمه :
کاش میفهمیدی قلبی که به راحتی نادیده می گیری و پسش میزنی
 صمیمانه عاشقته...!!
 کاش درک میکردی قلبی که بهش بی اعتنایی برای اولین بار به خاطر تو
 و به عشق تو تند زد...قلبی که نیاز داشت تو بهش توجه کنی...
 نگاهش کنی و درکش کنی...
 اما تو بی رحمانه از کنارش گذشتی و حتی نیم نگاهی هم بهش نینداختی...
 ای کاش حداقل از تو نگاهم اون همه علاقه رو حس میکردی
 کاش اون موقعی که به دوستت دارم گفتنت نیاز داشتم تنها به قلبم نگاه میکردی
 به قلب منی که عاشقانه دوستت داشت و تنها تو رو میدید...


  بخشی از رمان :با سرعت دویدم تا خودم و بهش برسونم.سرعت قدم هاش خیلی زیاد بود.انگار صد ها کیلومتر ازم فاصله داشت.همون طوری که نفس نفس میزدم با بغض گفتم:
-صبر کن بابا...تو رو خدا!
با شتاب بیشتری قدم هاشو به سمت خروجی برد.حس می کردم دیگه جونی تو تنم نمونده. اون قدر داد زده بودم و التماسش کرده بودم که گلوم درد میکرد. به در که رسید ایستاد و به سمتم برگشت .برق اشک میون مردمک مشکی چشماش خودنمایی میکرد.خدایا...بابا گریه اش گرفته بود! صدای لرزونش به گوشم خورد..









موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان خونه مادربزرگ نوشته arisa15 کاربر انجمن نودهشتیا

برای موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه: ساتین دختری که تو آلمان بزرگ شده حالا باید بیاد ایران و یه مدتی رو تو خونه ی مادربزرگش زندگی کنه وقتی میاد یه سری اتفاقا میفته که........

 مقدمه:
 
قصه این بود شبی از میان این همه شب در اسمان تاریک و پهناور سیاهی گوش تا گوش ستاره بود و ستاره, ستاره هایی که میدرخشیدند گویی معشوقه شان را پس از سال ها در کوچه باغ اناری دیده اند و از فرط خوشحالی در پوست خود نمیگنجند لحظه به لحظه انتظار فروپاشی این عاشق را میکشیدم غافل از اینکه عشق جاذبه است نه دافعه
 
رمان خونه مادبزرگ

 

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان ایستگاه خوشبختی نوشته negin3 کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه داستان : دو خواهر به نام آدرینا و آرتینا به دانشگاه قبول می شوند . در روز ورود خود به دانشگاه ، آن ها با دو برادر به نام های مهیار و مهرزاد تصادف می کنند . از همان روز به بعد جدال پر هیجان اون ها با هم آغاز می شود که در این میان ...
 
عشق یعنی مستی و دیوانگی
 


عشق یعنی با جهان بیگانگی
 


عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
 


عشق یعنی سجده با چشمان تر
 


رمان ایستگاه خوشبختی

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان رسوب نوشته SunDaughter☼ کاربر انجمن نودهشتیا

برای موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه: دختری از جنس دختران 21 ساله ... در آروزهای 21 سالگی!

در عمق جوانی ، پر از رویاهای تهی !

دختری همرنگ من ... تو ... و دیگران!

درفراز زندگی و فرود روزمرگی... در چنگ خاموش عشق یا هوس؟

شاید در عمق حسرت ! اسیر در چاک دهان ها ، بی فرهنگی ها !

در لفافه ی کلمات ، سفسطه ها ... فلسفه ها ... علت ها... معلول ها ... رسم ها!

در شکست پوچ خاطرات !
 در مرز فرو دست سنت ها ...طبقات ... هوای نا ابد حرفها ، قول ها ... در شمارش حضور و اولویت ها... اول بودن ها ... دوم شدن ها ...!
 
سراب نمیشود... تمام نمیشود ... فقط رسوب میشود !

 

پاورقی:

وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا
وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةًۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ.
 

و باز یکی از نشانه های (لطف) او آن است که برای شما از جنس خودتان جفتی بیافرید که در کنار او آرامش یافته و میان شما رأفت و مهربانی برقرار فرمود.
برای مردم با فکر، ادله‏ا (از علم و حکمت حق) آشکار است.



Another of His signs is that He created mates of your own kind of yourselves
 so that you may get peace of mind from them,
and has put love and compassion between you.
 Verily there are signs in this for those who reflect.

"سوره روم- آیه ی ۲۱"
 

رمان رسوب

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان الماس نوشته Shaloliz کاربر انجمن نودهشتیا

برای موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

مقدمه:
 

دختری از جنس شیشه
اما به ظاهر چون کوه
دختری با قلبی شکننده و کوچک
اما به ظاهر چون آسمانی پهناور
 دختری با گذشته ای پر از مهتاب تنهایی
اما با ظاهر سرشار از آفتاب روشنایی
 الماس سرگذشت یه دختره
از اون دسته ای که اغلب با کمترین توجه از کنارشون رد میشیم
 از اون دسته ای که همه آرزو داریم که کاش ما جای اون بودیم...
همیشه فکر می کنیم بی غم ترین آدمای روی زمین هستند . . . هیچوقت نمی فهمیم شاید اونا هم یه دردهایی دارن. . .
هیچوقت نمی فهمیم شاید اونا هم نیاز به یه تکیه گاه دارند . . .
هیچوقت نمی فهمیم اونا هم دلی دارن
 .
 .
 .
 شکننده تر از آینه

 

رمان الماس

 

لینک اصلی رمان
 






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان زمانه نوشته مژگان صفری کاربر انجمن نودهشتیا برای

موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

رمان درباره ی دختری بنام ترانه اس که دارن به صراحت راز های زندگیش رو ازش مخفی می کنند.راز هایی که حقشه که بدونه ولی دارن به ناحق ازش مخفی می کنند.ولی ترانه انقدر باهوش هست که بتونه پرده از اسرار زندگیش برداره.زمانه شما رو با ترانه همراه می کند.


 بخشی از رمان:-ترانه جان!ترانه!بیدار شو.
 ترانه با خستگی غلتی در رختخوابش زد.
 -ترانه جان!بیدار شو دیگه.دیرت می شود ها!میدونی ساعت چنده؟
 ترانه با نگرانی بیدار شد و روی تختش نشست و گفت:"مگه ساعت چنده؟"
 رامین با مهربانی لبخندی تحویلش داد و گفت:"نگران نباش!هنوز وقت داری.ساعت هفته."
 ترانه به آرامی از تخت بلند شد.همانطور که تختش را مرتب می کرد

 

رمان زمانه

لینک اصلی رمان




ادامه مطلب ...

نویسنده : زهره
یک شنبه 23 شهريور 1393برچسب:,


تاريخ : یک شنبه 23 شهريور 1393برچسب:, | 22:11 | نویسنده : زهره |
موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان مردیخی نوشته *فاطمه خانوم* کاربر انجمن نودهشتیا

برای موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون /آیپد


یه مرد خشن که دنیاش خلاصه شده تو سیگار روی لب ، لباس های مارک دار و سفرهای اروپایی


یه دختر از جنس احساس، اسیر بازی روزگار شده و سهمش از زندگی یه صندلی سرد به اسم ویلچره!
 

یه روزی، یه جایی سرنوشت این دو نفر رو مقابل هم قرار میده


زندگی چون قفس است ، قفسی تنگ پر از تنهایی ، و چه خوب است دم غفلت آن
 
زندان بان ، و سپس بال و پر عشق گشودن ، بعد از آن هم پرواز

رمان مرد یخی

لینک اصلی رمان
 




ادامه مطلب ...

نویسنده : زهره
یک شنبه 23 شهريور 1393برچسب:,


تاريخ : یک شنبه 23 شهريور 1393برچسب:, | 22:3 | نویسنده : زهره |
موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان قرعه به نام عشق نوشته پرنا اسدی کاربر انجمن نودهشتیا

برای موبایل /کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیپد

خلاصه ی داستان:
 زندگی شبیه یک خیابان است ... گاهی وقت ها سر دو راهی هایی گیر میوفتیم که بدون هیچ علامت و نشونی هستند...گاهی اوقات هم یک عالم دست انداز و چاله بر سر راهمان سبز میشود....این رمان هم داستان یکی از این خیابان هاست ... دختری بر سر دو راهی عشق و دوست گیر میافتد و در تکاپوی انتخاب یکی از این راه هاست... از موانع عبور میکند و در اخر تصمیم خود را میگیرد...قرعه به نام عشق میوفتد
 
مقدمه:
 
زندگی یک جاده است
 پر از دو راهی
 پر از سرعت گیر
 پر از چراغ و تابلوی خطر
 اگر با دقت قدم برنداری تاوان سنگینی باید بپردازی
 حال شاید به دو راهی رسیدی
 با دقت و هوشیاری انتخاب کن
 راه ها یک طرفه اند
اگر وارد ان شوی
 جز ادامه ی آن نداری
 حال داستان من این است
 دختری بر سر یکی از این دو راهی هاست
 یک راه به عشق ختم میشود یک راه به دوست
 با کدام یک خوشبخت میشود؟
 بعد از خاموشی بلند مدت
 قرعه به نام عشق میوفتد



لینک اصلی رمان







موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان تا ابد نوشته سارا میر کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید /تبلت/آیفون/آیپد


آرنیکا دختری مثل تموم دخترای دیگه که وضع مالی متوسطی دارن...که همراه مادرش و خواهر و شوهر و خواهر بچه خواهرش طبقه ی بالاشون زندگی می کنن...پدر خدا بیامرز آرنیکا یک مغازه داشته که نصفیش مال شریک پدرش بوده...که فعلا امریکاست...
 مادر آرنیکا برای تهیه ی جهزیه ی آرنیکا برای اینده اش و علاقه ی زیادی که به دوخت و دوز داشته توی یک مزون کار می کرده...
 آرنیکا هم لیسانس زبان داشته و بعد از گرفتن لیسانسش رفته توی کار های شرکت خدمات مسافرتی...و علاقه ی شدیدی به نقاشی داره که مغازه ی پدرشو تبدیل به گالری کرده اما مامانش اجازه نمی ده که شاگرد بگیره...
 بالاخره بعد از کلی خواهش آرنیکا شاگرد می گیره و بعد از یک سری اتفاقات جالب و بد شانسی آرنیکا زندگیش توی یک مسیر دیگه قرار می گیره....اون هم بهتریم حس دنیا رو درک می کنه اما ....
.

رمان تا ابد


لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلود رمان تقدیر نوشته moones ahmadi کاربر انجمن نودهشتیابرای موبایل

کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه :توی قصه ما یه زنه یه زنی که نه زیباس نه پولدار زن قصه ما فقط از کل دنیا دو چیز داره یکی خداش و یکی دخترش ..............ببینیم خدا چه تقدیری برای این زنه قصه ما ساخته

بخشی ازرمان :سوز سردی میومد زن دخترک کوچکش را در اغوشش فشرد تا طفلش کمتر سوز بیرحم زمستان را حس کند سرش را پایین اورد که از کودکش بپرسد:سردته مامان؟ اما تا چشمش به فرزندش افتاد که جوری با حسرت به روبرویش خیره شده نگاهش را از فرزندش گرفت وبه سمت نگاه کودکش سوق دادکه مردی دست دخترکوچکش را گرفته بود و با دستانی پر از خوراکی به سمت اتومبیل سمندش میرفت با دیدن این صحنه اشک به سراغ چشمانش اورد و به این می اندیشید که میتوانست زندگی بهتری داشته باشد
ذهنش به گذشته پر کشید به گذشته ای که تنها دغدغه اش پیچاندن زنگ حوصله سر بر حسابان ومعلم اخمالودش

رمان تقدیر

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان خداحافظ عشق من نوشته ♫آنیا♫ کاربر انجمن نودهشتیابرای موبایل

کامپیوتر/آندروید /تبلت/آیفون/آیپد

همه ما یه جاهایی یه تصمیم آنی میگیریم
 و تو یه لحظه قدمی برمیداریم که فکر میکنیم درسته
 اما در اصل اشتباهه...
 یه جاهایی اشتباهی دل میبندیم و آنی عاشق میشیم
 اماهرچقدر که بیشتر میگذره متوجه میشیم که حتی یه اشتباه هم
 چقد زندگی رو تحت تاثیر قرار میده و میتونه عذاب آور باشه.
 داستان درمورد دختریه که برای اولین بار طعم عشق رو میچشه
 اما نمیدونه که دوست داشتن یه نفر
 نیاز به زمان داره و لحظه ای نمیشه،
 نمیدونه که عشق داغ ممکنه چه بلایی سرش بیاره
 نمیدونه که عشق داغ یه روز،یخ میزنه
 چون تو عشق لحظه ای یه نفر بت میشه
 ودیگری فقط اونو میپرسته...

 

رمان خداحافظ عشق من

 

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان دیوونگی های من وتو نوشته **roksana**کاربر انجمن نودهشتیابرای

موبایل/کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه داستان"مارال دختریست مغرور ،که عاشق می شه ولی بین غرور و عشقش سرگردونه...و سرنوشت براش بازی هایی داره که بهش نشون می ده که چه طور باید با احساساتش کنار بیاد..
 

بخشی از رمان:نمی دونم از کی و کجا باید شروع کنم...
 من دختری بودم،که در خانواده ای سرشار از آرامش و رفاه زندگی می کردم...
 ورزشهای رزمی را خیلی دوست داشتم٬از هفت سالگی تا هفده سالگی به کلاسهای کاراته می رفتم،وبه راحتی می تونستم از خودم دفاع کنم.در کنار کلاسهای ورزشی سعی می کردم در کلاسهای درسی ام موفق باشم و تا حدودی موفق بودم...
 نمی خوام زیاد از خودم تعریف کنم،اما جوانی بود و هزار سودا و آرزوهای رنگی...

رمان دیوونگی های من وتو 

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان باده نوشته سحر67 کاربر انجمن نگاه دانلود برای موبایل

کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

این رمان من در مورد دختری به اسم باده دختری مثل باده ...مثل یه نسیمه ...دختر قصه ما خیلی مهربون غرور نداره .....ولی یکم لجباز ..... عاشقه ..دیوانه ور عاشقه ...عاشقه پسرعمش امیرعلی....

رمان باده






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان آرالیانوشته pink girls کاربر انجمن نودهشتیابرای موبایل/کامپیوتر/آندروید

تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه :ارالیا دختری که میخواد گذشته شو پس بگیره در پی تلاش هاش سرنوشت براش قدرت و ثروت وشهرت رقم میزنه و در رقابت سرنوشت براش عشق رقم میزنه

ارالیا دختریه که از عرش به فرش میرسه و زندگی چیزای جدید بهش یاد میده اون سعی میکنه موقعیت فعلیش رو عوض کنه توی زندگیش به موفقیت های زیادی دست پیدا میکنه خیلیا تو راه خردش میکنن خیلیا کمکش میکنن اون میخواد انتقام پدرشو از کسایی که براش پاپوش درست کردن و زندگیشونو از اونایی که گرفتن پس بگیره توی غربت سنگ میشه ولی یه استاد موسیقی وارد زندگیش میشه و از اینجا کل کل ها شروع میشه ارالیا بعد از اتمام درسش به ایران بر میگرده و موفق میشه به ارالیا سابق برگرده در اوج رقابت کسی که زندگیشو حالا شو به اون مدیون بود ازش یه درخواست غیر منتظره میکنه که......

رمان آرالیا

لینک اصلی رمان




ادامه مطلب ...

نویسنده : زهره
جمعه 21 شهريور 1393برچسب:,


تاريخ : جمعه 21 شهريور 1393برچسب:, | 1:32 | نویسنده : زهره |
موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان عشق تا ابد نوشته snow girl کاربر انجمن نودهشتیابرای موبایل

کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

خلاصه رمان: در مورد النا که عاشق میشه، اما یک روز بیدار میشه و میبینه عشقش ترکش کرده و تنهاش گذاشته...
 ناخواسته به همکاری با گروهی میپردازه که بعدها میفهمه...
 
و ایـــــن منـــــم
 زنـــــــی تنهـــــا
در آستـــــــانه فصـــــــلی ســـــرد

بخشی از رمان


آب را باز کردم ، لباسهایم را درآوردم، جسم خسته ام را درون وان پر از آب فرو بردم و چشمهایم را بستم، فکرم خالی خالی بود، روزها برایم همه تکراری بود، خیلی وقت بود که دیگه هیچی بهم آرامش نمیداد، همه وجودم یخ بسته بود و انگار مال من نبود، انگار روحم را به تاراج برده بودند، خیلی وقت بود که دیگه منی وجود نداشت، خیلی وقت بود که خودم و به فراموشی سپرده بودم، روزها و شبام همه بدون هدف و انگیزه ای میآمدند و میرفتند، فقط زندگی میکردم تا هرچه زودتر این روزهای لعنتی بگذرند
 الان دقیقا سه سال و دوماه و چهارده روز ه که دچار این دلمرگی ام

رمان عشق تا ابد

لینک اصلی رمان






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان بخیه نوشته مهتابی 22 کاربر انجمن نودهشتیابرای موبایل

کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

متین دختر سی و چهار ساله ای است که پدرش از کودکی او را با خصوصیات مردانه بزرگ کرده، متین دوست دارد دخترانه زندگی کند اما در روابط با آدمها ناموفق است، حضور عماد در زندگی اش، برای او انگار ویران کننده است....

بخشی از رمان :روی لبه ی حوض وسط حیاط نشستم و توپ زرد آبی میکاسا را بین دست هایم نگه داشتم و به آن زل زدم. صدای فریاد بی امان پدرم داخل حیاط پیچیده بود. یکسره نعره می کشید و بد و بیراه می گفت. گوشم از این نعره ها و بد و بیراه هایی که بر زبان می آورد، پر شده بود. اما نه، بعد از گذشت این همه سال هنوز همه ی روح و روانم به هم می ریخت، وقتی نعره می کشید و می گفت که "من به درد جرز لای دیوار هم نمی خورم"، وقتی این جمله را بر زبان می آورد دوست داشتم همان لحظه بمیرم. توپ میکاسا را رها کردم، توپ به کف حیاط برخورد کرد و دوباره بالا آمد، باز هم آن را بین دستانم نگه داشتم. صدای نعره ی پدر را شنیدم:






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان مرداب نوشته   destiny aran کاربر انجمن نودهشتیابرای موبایل

کامپیوتر/تبلت/آیفون/آیپد

سورا یه دختر ِ که زندگی معمولی داره اما از اونجایی که همیشه زندگی یه جور نیس بالاخره این دختر هم به سختی های زندگیش میرسه
فرهاد یک پسریه که گذشته خیلی سختی داشته و همین باعث شده مرد محکم و منطقی باشه
مسیر زندگی معمولی این دختر از یه دعوای ساده تو رستوران فرهاد و با یک لیوان آب تغییر میکنه …

رمان مرداب






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان دلنوشته های من نوشته مفرانه کاربر انجمن نودهشتیابرای موبایل

کامپیوتر/تبلت/آیفون/آیپد

حالا بعد از گذشت ۱۰ سال از اون روزا ، حالا که نزدیکه تولد ۳۰ سالگیمه ، وقتی که دارم همه ۱۰ سال گذشته رو از روزی که تو دانشگاه به خودم گفتم “از امروز تا ۱۰ سال دیگه فقط فرصت زندگی داری” تا امروز که نزدیک تموم شدن اون ۱۰ سال هست رو مرور می کنم می بینم که هنوزم فرصت دارم ، اما دیگه نه واسه زندگی کردن ، واسه زندگی دادن ، به کسایی که زندگیشون بند زندگیه منه …

رمان دلنوشته های من






موضوع: <-CategoryName->

دانلودرمان سیاه وخاکستری نوشته  SPR!NG G!Rl کاربر انجمن نودهشتیابرای موبایل

کامپیوتر/آندروید/تبلت/آیفون/آیپد

تو این قصه آدمایِ خاکستری ای پیدا می شن که با وجودِ داشتن خوبی هایِ تعدد،غیر منطقی و زود باورن.
و با حرفاشون باعث می شن دختری با زندگیش بازی کنه… کج بره… اما…!

 

 

لینک اصلی رمان






صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 70 صفحه بعد

امکانات


این صفحه را به اشتراک بگذارید

خبرنامه وب سایت:







کد بنر محک



document.write('');

درباره نویسنده

زهره ٍ به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم در این وبلاگ لحظات خوشی داشته باشید منبع مطالب سایت نگاه و نودهشتیا می باشد
ایمیل : ghahremanlu.zohreh@gmail.com

آمار بازدید
  خوش آمدید
نویسندگان:

وضعیت وبلاگ :

اوقات شرعی :

تبلیغات